دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلیل
یکی گفت لوس،
یکی چندشش شده بود
و دیگری حالش بهم خورده بود!
یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت.
خاطره ی زنی با سر شکسته که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که می ترسید از پاسخ زن.
زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که بازهم دست مرد را طلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست.
اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت! هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد...
همه چیز عادی بنظر آمد ....
و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به ندیدن عشق بیشتر عادت داریم تا دیدن عشق...i
برلبان ژکوند،
درچهره مسیح روی صلیب،
درچشمهای چارلی چاپلین،
لبخندی است...
دردهای بزرگ را نمی توان گریست...
💔☜بـــِـه کســـےاِعتمــاد کــُـــن ⇩
💔↯کـــه بِهــش ایمـــان دارے
💔نــــــــه⇩
💔احســــاس ↻
وقتی که دلت گرفته باشد ؛
فرقی نمیکند که یک پروانه باشی ، آزاد و رها
رویِ بوته ای از گل
یا یک قناری ، اسیر و زندانی در کنجِ یک قفس
وقتی که دلت گرفته باشد
فقط میخواهی که خودت نباشی
تنها همین ...
👤علیرضا_بهجتى
کاش یادمون بیاد اون موقعها که دلی داشتیم دنیا چه شکلی بود..شبها به چی فکر میکردیم که صبحها ذوق داشتیم برای بیدار شدن...
باور کن همان چیزی که از دست دادنش برای انسان سخت ترین کارهاست ،
سرانجام همانی است که دیگر رغبتی برای آن ندارد!
پس برای ماندن کسی و انجام کاری اصرار نکنید.
👤آلبر کامو